close
تبلیغات در اینترنت
عاشقانه

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

 داستان عاشقانه ایرانی واقعی تصمیم آخر

 داستان عاشقانه ایرانی واقعی تصمیم آخر

نادر داشت نفسهای آخر را می کشید،حتی دو،سه مرتبه فکر کردم واقعا مرده است،اما انگار هنوز روحش برای پرواز به آن دنیا آرامش لازم را نداشت. در نگاهش حرفی ناگفته می دیدم و می خواست با فشردن دستم چیزی را حالی ام کند.
با صدایی که بغض آلود بود رو به پزشکی که کنار تخت نادر نشسته بود کردم و نالیدم:
-دکتر یه کاری بکن،تو رو خدا نگذار بمیره!
دکتر که عاقل مردی پنجاه ساله بود،همان طور که نبض نادر را می گرفت و برای اینکه او صدایش را نشنود،به طرف من بر گشت و به آرامی گفت
-خانم . . .
 
ادامه مطلب

یه خط داشت اما هفت خط بود 

به همین سادگی !

 

بــه من کــه رسیدی

چــــه قدر ســرت شلـوغ شــد

میــدونســتم پاقــدمم خــوبـه ولــی نه دیگــه انقـدر !

 

عزیزم 

 

شما روی پاهات نمی تونی وایسی چه برسه به حرفات 

 

 

یک روزی ......

پنج شنبه

یک روز ؛
یک جایی
عاشق کسی‌ می‌‌شوی
که دوستت ندارد
حالا تمام دلتنگی‌های دنیا را هم
که گریه کنی‌ سبک نمی شوی…