close
تبلیغات در اینترنت
رمان های بدون سانسور

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

داستان عاشقانه فوق العاده زیبا

خلاصه داستان : نشسته بودم رو نیمکتِ  پارک، کلاغها را میشمردم تا او بیاید..سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها…

ادامه مطلب