close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه همرا با عکس

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

داستان عاشقانه

نمیخوای مدرک منو بدی گفتم چراولی الان همراهم نیست ازم 

شمارموخواست ومنم بهش دادم. چند روز بعد اس داده بود که فردا اگه

بقیه داستان در ادامه مطلب

میتونم بیاددنبالم ومدرکشوبدم.فرداش اومددنبالم وامانتیشودادم وگفت 

اگه مشکلی نباشه برسوندم دانشگاه منم قبول کردم وباهاش 

رفتم.عصرکه کلاسم تموم شداومده بود جلودرواستاده بود سلام 

کردوگفت کارم داره وبرسوندم وتوراه بهم بگه.وقتی داشتیم 

برمیگشتیم گفت پریاببخش ولی میخوام یه چیزی بگم امیدوارم 

ناراحت نشی.گفت:ازروزاولی که دیدمت عاشقت شدم 

وهرروزبدترازدیروزدیوانه واردوستت دارم اگه ناراحت نمیشی باهم 

باشیم ؟من نتونستم چیزی بگم واقعا چی شده بود؟خواب بودم یابیدار؟

یعنی به عشقم رسیدم/؟نتونستم دیگه جیزی بگم فقط جلودرازش 

خداحافظی کردم ووقتی واردخونه شدم مستقیما رفتم تواتاقم تا صبح 

بهش فکرکردم صبح اس داده بودامیدوارم ازم ناراحت نشده باشی 

ولی 

چیکارکنم که عاشقتم؟چندروزبعدبهش جواب دادم وقبول کردیم که 

باهم باشیم براهمیشه نه یکی دوروزبلکه همه روزای 

عمرمون.هرروزباهم بودنمون قشنگترازدیروش میشد یه سال گذشت 

وماباهم نامزدکردیم همه بهمون میگفتن لیلی ومجنون واقعی حتی 

استادا عشقمونوتحسین میکردن چه روزایی باهم داشتیم الان که دارم 

مینویسم صورتم داره بااشکام شسته 

مییشه.هرروزبیشترازدیروزعاشق هم میشدیم من ترم آخرم بود

وقراربود۲۵بهمن روزعشق روزدلهای عاشق روزولنتاین باهم 

عروسیممونوجشن بگیریم.همه چی خیلی خوب داشت پیش

میرفت.۲۰روزمونده بودتابهم رسیدن وخیلی خوشحال بودیم.۵بهمن 

۹۱بودکه اومدخونمون گفت دوستام گفتن آخرین مسافرت 

مجردیموباهاشون برم آجازه میدی برم ؟مگه میتونستم بگم نه وقتی

جونم براش درمیرفت؟ رفتن شیرازوتوحین مسافرتش روزی

۱۰دوازده 

بارتلفنی میحرفیدیم .رفت که ای کاش ۱۰سال باهام حرف نمیزدولی 

اجازه نمیدادم.روزدهم بهمن بودگفت فردابرمیگردم ومنم ازدلتنگی

وخوشحالی دوباره دیدنش روجام بندنبودم دربرابرش یه بچه ۲ساله 

بودم که نمیتونستم نه بگم بهش.صبح ازخواب بیدارشدم 

وکاراموانجام 

دادم وخودموحاضرکردم تابیاد.تلفنوبرداشتم وبهش زنگ زدم ولی

جواب ندادساعت نزدیکه ۵عصربود وهرچی زنگیدم جواب نداددیگه 

داشتم ازنگرانی میمردم که خواهرش زنگ زدداشت گریه میکردگفتم 

فقط بگوکه فرهادخوبه.گفت ببخش زن داداش ولی فرهاددیگه نمیتونه 

باتوباشه پسربدقولی نبوده ولی این دفه روحرفش نمونم 

دوتومسافرتش عاشق شده ونمیتونه دیگه باهات باشه گفتم ابجی چی 

میگی ؟گفت اگه باورت نمیشه بیا فلان بیمارستان هردوتاشونوببین 

توراه فقط گریه کردم رسیدم بیمارستان دیدم همه هستن نمیدونستم 

چی شده بدورفتم پیش خواهرش گفتم چی شده ؟گفت فرهادوحلال کن

که نمیتونه  دیگه باهات باشه اخه عاشق یکی دیگه شده اسمش 

فرشتس البته بهش میگن عزراییل .اینوکه شنیدم ازحال رفتم وقتی 

بهوش اومدم همه سیاه پوش بالاسرم بودن وقتی به خودم اومدم 

بالاسرفرهادبودم سفیدپوش آروم خوابیده بودولبخندقشنگش 

روهنوزداشت.آره فرهادپریاکه روزی قرارگذاشت براهمیشه پیشم 

بمونه زیرحرفش زدتوراه برگشت نزدیکای همدان تصادف

کردندوهر۴نفرشون باهم رفتن پیش خدا رفتن خونه ابدیشون.الان 

قرارملاقات منوفرهادهرروزپنجشنبه توی بهشت محمدیه بایه دسته 

گل 

سفیدوکلی اشکهای من.ولی من نزدم زیرقولم فرهادم تاروزی که بلیط 

سفرم جوربشه تابیام پیشت فقط جای توتوقلبمه وحلقه عشق 

توتودستم.خیلی دوست دارم عشقم.سالگردجداییمون داره میرسه ولی 

یه لحظم ازتوفکرم بیرون نیستی.

امیدوارم هیچ عشقی عاقبتش مثل من وفرهادنشه.

رمان   سایت عاشقانه

اس ام اس عاشقانه    عاشقانه ها

عکس عاشقانه

تظرات ارسال شده

  • زیبا و خواندنی بود

    پاسخ : لطف دارید شما قربان

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی