رمان بدون سانسور و خیلی باحال

سایت عاشقانه
بزرگترین سایت عاشقانه

بــیا تو لاو

بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانـــه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه"هرگونهانتقــــاد و پیشنهــــادی پذیرفتــــه مـــــــــــی شــــــود
ثبت نام در سایت
اینستگـــرام بیا تو لاو
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد

برترین کاربر ماه

سایت عاشقانه

به سایت عاشقانه بـیا تو لاو خوش آمدید!
با عضویت در سایت بـیا تو لاو میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 290 کاربر سایت عاشقانه بــیا تو لاو بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو ماهانه
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 746
  • کل نظرات : 126
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 295
  • افراد آنلاین : 6
  • آمار بازدید
  • بازدید کل : 659,805
  • اطلاعات
  • امروز : سه شنبه 16 آذر 1395
  • آی پی شما : 54.204.198.71
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
محبوب ها
داستان عاشقانه
1
رمان عاشقانه
1
عکس عاشقانه
1
دلنوشته
تبلیغات
سایت عاشقانه
دانلود رمان جدید
تبلیغات متنی با اتوریتی33
تبلیغات متنی با اتوریتی33
تبلیغات متنی با اتوریتی33
رمان بدون سانسور و خیلی باحال
  • تعداد بازدید : 104
  • رمان بدون سانسور و خیلی باحال

    داستان عاشقانه فوق العاده زیبا

    خلاصه داستان : نشسته بودم رو نیمکتِ  پارک، کلاغها را میشمردم تا او بیاید..سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
    طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها…

    رمان بدون سانسور

    رمان بدون سانسور عاشقانه

     

    گل را انداختم زمین، پاسارَش
    کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را
    دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ
    پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
    صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
    برنگشتم
    به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو
    گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید
    صِدام میکرد.
    آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود.
    کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده،
    صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
    تندی
    برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش
    زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت،
    پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
    ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
    مبهوت.

    رمان بدون سانسور
    گیج.
    مَنگ.
    هاج و واج نِگاش کردم.
    توو
    دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند
    روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام
    برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
    چهار و چهل و پنج دقیقه!
    گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!…

    رمان

    رمان عاشقانه

    رمان نودهشتیا

    رمان جدید

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    آخرین مطالب
  • آخرین مطالبی که به تازگی در سایت منتشر شده اند...