close
تبلیغات در اینترنت
سایت عاشقانه - 9

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی‌ پایان در نوسان بود

می‌آمد ، می‌ رفت

می‌آمد ، می‌ رفت

و من روی شن‌ های روشن بیابان

تصویر خواب کوتاهم را می‌ کشیدم

خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود

و در هوایش زندگی‌ ام آب شد

خوابی که چون پایان یافت

من به پایان خودم رسیدم

من تصویر خوابم را می‌ کشیدم

و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود

چه‌ گونه می‌ شد در رگ‌ های بی‌ فضای این تصویر

همه گرمی خواب دوشین را ریخت

تصویرم را کشیدم

چیزی گم شده بود

روی خودم خم شد

حفره ی در هستی من دهان گشود

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی‌ پایان در نوسان بود

و من کنار تصویر زنده خوابم بودم

تصویری که رگ‌ هایش در ابدیت می‌ تپید

و ریشه نگاهم در تار و پودش می‌ سوخت

این‌ بار

هنگامی که سایه لنگر ساعت

از روی تصویر جان گرفته من گذشت

بر شن‌های روشن بیابان چیزی نبود

فریاد زدم

تصویر را باز ده

و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست

سایه دراز لنگر ساعت

روی بیابان بی‌ پایان در نوسان بود

می‌ آمد ، می‌ رفت

می‌ آمد ، می‌ رفت

و نگاه انسانی به دنبالش می‌ دوید

سهراب سپهری *

اکـثـــر آدمـهــایـی کــه میگـن مــن از دروغ متنـــفـرم ،

 

در حـقــیـقـت از دروغ شـنـیدن متنـفـرند ، نـه از دروغ گفـتـن . . . !!!

 

 

 

قـلبـــــم ایــن روزهـــا سـخــت درد میکــنـد !

 

کـاش یـک لـحظـــه مـی ایـسـتـاد تـا ببـیـنـم دردش چیــســت ؟

 

 

 

 

عــزیــزم مــن غـیــر تـــو با هیشـکی نـبــودم . . . !

 

.

.

.
.
از اون جملــه هـاســت کــه آدم نمــیدونــه 

 

بـایـــد احـســـاس خـــاص بــودن داشـتـه بـاشـه یـا خــــر بـودن . . . !!!

 

 

 

 

 

هــر جـــا کــه سخـــن از اعـتـمـــاد اســت . . .

.

.

.

.

.

بـگــــذریــم خــنـدم میـگـیـــره . . . !!

خلاصه داستان :

کارن ، پزشک مغر و اعصاب به دلیل مشکلات خانوادگی و قضایی کارشو از دست میده و به یک مشاور معرفی میشه تا صلاحیت کارن رو در کارش بررسی کنه که ناخواسته درگیر زندگی شخصی کارن میشه ....

 

لینک های دانلود

 

 

 

خلاصه داستان :

مستانه دختر زیبا و حاضر جوابی است که ترم آخر رشته عمران را می خواند. او در این ترم باید در یکی از شرکتهای ساختمانی مشغول بکار شود. او و دوستش شیرین به سختی در شرکت یکی از آشنایان پدرش مشغول بکار میشوند و...

 

 
لینک های دانلود

 

 

ﺩﺭ ﻣــﺮﺩ ﻫــﺎ : ﺣـﺴﯽ ﻫﺴـــﺖ ﮐـﻪ ﺍﺳﻤﺸـــﻮ ﻣـﯿـــﺬﺍﺭﻥ

 

 "ﻏﯿـــــــﺮﺕ"

 

ﻭ ﺑﻪ ﻫــﻤﻮﻥ ﺣــﺲ ﺩﺭ ﺧـﺎﻧﻤــﻬﺎ ﻣﯿــﮕﻦ

 

"ﺣـــﺴـﺎﺩﺕ"

 

ﺍﻣـﺎ ﻣــﻦ ﺑﻪ ﻫـــﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﻣﯿﮕـــﻢ

 

 

"ﻋﺸــــﻖ"

 

ﺗﺎ ﻋﺎﺷــــﻖ ﻧﺒـﺎﺷﯽ : ﻧﻪ ﻏــﯿﺮﺗـﯽ ﻣﯿـﺸﯽ ﻧـﻪ ﺣﺴـــﻮﺩ !!!