close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه شرط عشق

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

 داستان واقعی ایرانی باد آورده را باد می برد

 

نوبت به مرد میانسال که رسید، با یک دست گل زیبا به اتاق آمد، به احترام او ایستاده بودم. دست گل را روی میز گذاشت. دست های مرد را فشردم و از او خواهش کردم بنشیند. مرد روی کاناپه روبروی میز من نشست و بعد
 
گفت:
-امروز یکی از بهترین روزهای زندگی پر فراز و نشیب من است. باور کنید بعد از چند سال پر اضطراب و ناراحتی، روزهای خوب زندگی ام را دوباره شروع کردم.
-از شنیدن این حرف خیلی خوشحالم و آرزو دارم، همه مردم، همیشه روزهای خوبی را بگذرانند.
 
مرد گفت:
-آقا همه این ها را مدیون همسرم و بچه هایم هستم. آن ها در شرایطی که می توانستند مثل خیلی ها پشت من را خالی کنند و هرگز هم سرزنششان نمی کردم، ماندند و من را پر انگیزه کردند.
 
گفتم:
-از ابتدا توضیح می دهید؟
 
مرد گفت:
-وقتی با همسرم آشنا شدم . . .
 
برای دیدن ادامه داستان به ادامه مطلب . . .
ادامه مطلب