close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه و پند آموز

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

 داستان عاشقانه ایرانی واقعی تصمیم آخر

 داستان عاشقانه ایرانی واقعی تصمیم آخر

نادر داشت نفسهای آخر را می کشید،حتی دو،سه مرتبه فکر کردم واقعا مرده است،اما انگار هنوز روحش برای پرواز به آن دنیا آرامش لازم را نداشت. در نگاهش حرفی ناگفته می دیدم و می خواست با فشردن دستم چیزی را حالی ام کند.
با صدایی که بغض آلود بود رو به پزشکی که کنار تخت نادر نشسته بود کردم و نالیدم:
-دکتر یه کاری بکن،تو رو خدا نگذار بمیره!
دکتر که عاقل مردی پنجاه ساله بود،همان طور که نبض نادر را می گرفت و برای اینکه او صدایش را نشنود،به طرف من بر گشت و به آرامی گفت
-خانم . . .
 
ادامه مطلب

پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی‌شد.

 

مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی.

 

پرسیدندش که شکر چه می گویی؟ گفت: شکر آنکه به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی.


گر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز
تا نگویى که در آن دم، غم جانم باشد

گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد
کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد