close
تبلیغات در اینترنت
داستان های عاشقانه

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.

و گفت:

دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.

داستان عاشقانه

نمیخوای مدرک منو بدی گفتم چراولی الان همراهم نیست ازم 

شمارموخواست ومنم بهش دادم. چند روز بعد اس داده بود که فردا اگه

بقیه داستان در ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان عاشقانه غمگین دخترانه

 

داستان در مورد دخترک شانزده ساله ای است که برای اولین بار عاشق پسری شد…دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند تا اینکه …

داستان عاشقانه و غمگین دخترک ۱۶ ساله را در ادامه مطلب دنبال کنید

ادامه مطلب