close
تبلیغات در اینترنت
رمان عاشقانه دروغی که تمام زندگی من بود

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

رمان دروغی که تمام زندگیم بود

خلاصه رمان:
تا جایی که یادمه همه من رو به عنوان یه عروسک کوکی می شناسند...یه عروسک کوکی بی صدا...بی احساس...سرد...یک عروسک کوکی...نه بیشتر نه کمتر...و مدت ها با این نام عجیم شدم تا مردی آمد و در این عروسک کوکی روحش را دمید...و این روح به من همه چیز داد...امید ، عشق و زندگی...دیگر یک عروسک کوکی نبودم...تازه داشتم این زنده بودن و زندگی کردن را می پذیرفتم که آن مرد پیش آمد و پیشامدی به بار آورد...روح دمیده شده اش را از پیکرم خارج کرد...به قول فروغ « بیش از این ها می توان خاموش ماند » و من می جنگم تا ببینم باز هم طاقت عروسک ماندن را دارم...تو می گویی طاقتش را دارم؟
♥  قسمتی از متن :
با تن خستگی روی تخت غلت می زنم…پاهایم را در آغوش می گیرم و به حالت جنینی به دیوار یک رنگ خیره می شوم…خیلی وقت است که بیدار شده ام…دیگر باید بلند شوم…با کسالت بلند می شوم و پلیور قهوه ای گشاد گشتاسب که روی تخت افتاده و تنها لباس گرمی است که به همراه دارم را بر تن می کنم…تمام پنجره های سالن را باز می کنم و به آشپزخانه می روم…از میان آن همه ظرف های کثیف و به هم ریختگی ها کتری را بیرون می کشم و شیر آب را باز می کنم و رویش می گیرم…در فکر گذشته ها غرق می شوم…از کجا شروع شد؟ …
 
 
 

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی