close
تبلیغات در اینترنت
رمان زیبای بال های فرشته

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

رمان بالهای فرشته در 360 صفحه

صدای جیغش در گوشم میپیچد و من نمی توانستم کاری کنم…روحم را آزار میدهد اما من توان ندارم او را نابود کنم…پدری که سال ها کارش شده بود علافی معتادی بیچارگی و گدایی…او ما را مایه ننگ میدانست بلکه خودش مایه ی ننگ بود…مادرم هنوز جیغ میزد از درد از بدبختی و سرنوشت…پدرم با بی رحمی تمام بر تن خسته مادرم کمربند میکوبید به خاطر معتاد بودنش او را از شرکت بیرون انداخته بودند و حال دق دلیش را سر مادرم بیچاره ام خالی میکرد…دیگر طاقت نداشتم بنشینم و به جیغ های از سر درد مادرم گوش بسپارم…از در اتاق که بیرون آمدم پدرم به سمتم برگشت…مادر بیچاره ام با درد روی زمین ولو شده بود و با دیدن من چشمهای خسته و پر از دردش رنگ نگرانی گرفت…به سمت پدرم رفتم و کمربند را از دستش کشیدم و جیغ زدم:
_بسته دیگه خسته شدم…تمومش کن مردک تو مثلا پدر منی شوهر این زنی و مرد این خونه…تا کی میخوای اینکاراتو ادامه بدی؟ میخوای تا آخر عمر این علافیتو ادامه بدی؟
مادرم با چشمهای نگران و گرد شده آرام زیر لب اسمم را زمزمه کرد:
مامان_فرشته
بابا به سمتم خیز برداشت و من با ترس به عقب برگشتم…دیگه وقتش بود خوی حیوانی خویش را به من هم نشان دهد…با این فکر پوزخندی بر لبانم آمد و سر جایم ایستادم…با خود گفتم:”بزار ببینم میخواد با دخترش چیکار کنه؟”…با کمربند به جانم افتاد و من محکم بر زمین سفت و بی رحم خانه کلنگی مان برخورد کردم…درد تمام وجودم را پر کرده بود…مادرم سعی میکرد مرا نجات دهد ولی این مرد خوی حیوانی داشت به کسی رحم نمیکرد و او این را خوب میدانست…مادرم دیگر خسته شد و بر زمین افتاد به نفس نفس افتاده بود…زن بیچاره نه دیگر توان داشت و نه دیگر نای که بتواند مرا نجات دهد…این مردی که جلویم ایستاده است پدرم است؟ این مرد که من را با بی رحمی تمام میزند…جای جای بدنم میسوخت و بعضی از نقاط پوستم خراش برداشته و زخم شده بود…دیگر نه نای حرف زدن داشتم و نه توان برای نجات خود چشمانم آرام آرام از این صحنه وحشیانه خسته شدند و روی هم قرار گرفتند.
 

 

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی