close
تبلیغات در اینترنت
رمان زیبایی از عسل طهرانی به نام نزار بشکنم

سایت عاشقانه

جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

آخرین ارسالی های انجمن

رمان+عاشقانه" title="رمان عاشقانه" target="_blank">رمان عاشقانه عسل طهرانی

 نام رمان : نزار بشکنم
 نویسنده : عسل طهرانی
 ساخته شده با نرم افزار : پی دی اف
 تعداد صفحات : 288
خلاصه داستان :
تا چشمانش را گشود او را ديد.
در اولين پلان زندگيش تنها هم بازيش او بود،كارگردان هم دقيقا،انگار همين را ميخواست!
او نيز انگار تازه چشمانش را گشوده بود،آخر تا آن زمان هيچ كسي را جز خودش نميديد،اما حال ديد.
بازيگران ديگر صحنه غرقه در خوشحالي بودند؛ همه فيلم ها نقش هاي منفي دارند،اما آن روز حتي شخصيت هاي منفي فيلم هم شاد بودند!
همه چيز تقريبا خوب بود!
آنها با خودشان خوش بودند.انگار كسي همه دوربين ها رو خاموش و همه بازيگران رو اخراج كرده.تنها يك دوربين گذاشته كه فقط يك كارگردان بالاي سرش ايستاده.و همان دو بازيگر تقش اصلي.
آن دو بازيگر با هم بودند،انگار هيچ كس ديگري در اين دنيا نبود،فقط آنها بودند كه شب و روزشان را در كنار يك ديگر پر ميكردند. و درتمام لحظات با هم بودنشان صداي خنده هايشان تا آسمان ها ميرفت و گوش را كر ميكرد.
باز هم همه چه خوب بود تا اينكه زمان جلو رفت و بازيگران ديگه اي هم به فيلم اضافه شدند....

  قسمتی از متن :

استاد منصوري:خسته نباشيد بچه ها
نازنين:پوففف بالاخره اين كلاسم تموم شد!
ستاره:چه روييم داري تو ديگه،تو كه كپيده بودي كل كلاسو!
نازنين اومد جوابشو بده كه گفتم:
بچه ها موافقيد بريم كافه نادري؟
نازنين:دمت گرم،من كه هستم.
ستاره:فكر كن من موافق نباشم!
_پس حله،بريم تا ديرمونم نشه
از دانشگاه خارج شديم،تا خود كافه اين ستاره و نازنين وراجي ميكردن،پوكيد مخم والا!!
وارد كافه كه شديم نازي گف:
بياين اينجا بشينيم بچه ها.
ستاره داشت به جايي كه نازي اشاره كرده بود ميرف كه گفتم:
نه بچه ها،بياين همون جاي هميشگيمون بشينيم.
نازي:اي بابا نفس،تو هم كه ديوونمون كردي هر دفعه ميگي همونجا بشينيم،يه ذره تنوع بده آخه گلم!
ستاره:راست ميگه ديگه نازي،چه ارادت خاصي تو به اون يه تيكه جا داري؟!
حق داشتن هر چي ميخوان بگن،اونا هيچي نميدونستن،هيچي!
نفس:خيلي خوب بابا،نخورينم حالا،بريم همينجايي كه شما ميگين!
نازي:عزيزدلم ما آشغال خور كه نيستيم!!
همون طور كه به سمت همون ميزي كه بچه ها گفتن ميريفتيم به اين حرف نازي من و ستاره خنده كوتاهي كرديم،به خدا اين دختر بمب انرژي بود،مثل همون روزاي من بود!
 من مثل هميشه بستني رنگي سفارش دادم،اما نازي و ستاره قهوه سفارش دادن.من چند سال بود كه بستني رنگي سفارش ميدادم.
به جاي هميشگيمون خيره شدم،خالي بود،اما من دختر١٣،١٤ ساله اي رو ميديدم كه پسري تقريبا ٢٨ ساله دستش رو گرفته بود و با هم بستي رنگي ميخوردن،صداي خندشون توجه همرو به اونا جلب كرده بود،همه حسرت حال خوب اونارو ميخوردن،
اوناهم بدون توجه به دور و برشون حرفشون و ميزدن و بستنيشون رو ميخوردن!
ستاره:هي،نفس،كجايي؟
 
 

 

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی