close
تبلیغات در اینترنت

داستان عاشقانه پسری که گل می فروخت

سایت عاشقانه
بزرگترین سایت عاشقانه

بــیا تو لاو

بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانـــه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه"هرگونهانتقــــاد و پیشنهــــادی پذیرفتــــه مـــــــــــی شــــــود
ثبت نام در سایت
اینستگـــرام بیا تو لاو
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد

برترین کاربر ماه

سایت عاشقانه

به سایت عاشقانه بـیا تو لاو خوش آمدید!
با عضویت در سایت بـیا تو لاو میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 290 کاربر سایت عاشقانه بــیا تو لاو بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو ماهانه
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1077
  • کل نظرات : 128
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 325
  • افراد آنلاین : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید کل : 1,114,865
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 29 شهریور 1396
  • آی پی شما : 54.224.230.51
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
دوس داری تو سخت ترین شرایط زندگیت با کی باشی ؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

محبوب ها
داستان عاشقانه
1
رمان عاشقانه
1
عکس عاشقانه
1
دلنوشته
تبلیغات
....
سایت عاشقانه
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
داستان عاشقانه پسری که گل می فروخت
  • تعداد بازدید : 70
  • داستان عاشقانه پسری که گل می فروخت

    داستان پسری که گل میفروخت ببینید

    هر روز صبح به عشق پسرگل فروش از خواب بیدار می شد.

     

    به سمت محل کارش میرفت .

     

    تقریبآ یک سالی می شد که دل به پسر گل فروش بسته بود .

     

    هر روز عصر هنگام برگشتن به خانه

     

    به بهانه دیدن پسر از او یک شاخه گل میخرید .

     

    حدود یک هفته ای شد که دکه ای گل فروشی بسته بود .

     

    خیلی نگران شده بود .

     

    با خود تصمیمی گرفته بود

     

    میخواست در اولین فرصت به او بگوید .که دوستش دارد

     

    ولی باید منتظر می شد تا پسر بیاید.

     

    امروز صبح به امید اینکه گل فروشی باز است از خواب بیدار شد .

     

    ولی باز هم گل فروشی بسته بود و از او خبری نبود .

     

    هنگام برگشتن از کارش وقتی به گل فروشی رسید ...

     

    پسر را داخل دکه دید برق شادی در چشمانش می درخشید.

     

    به یاد تصمیمی که گرفته بود افتاد. باید حرف دلش را میزد .

     

    با هیجان خاصی وارد گل فروشی شد

     

    در کنار گلدان پر از گل های رز...

     

    دختری خوش چهره نشسته بود و پسر نیز کنار او ایستاده بود ...!

     

    تا چشم پسر بهش افتاد تبسمی کرد و دختر را نشان داد و گفت :

     

    (( نامزدمه )) یک هفته ای میشه که نامزد کردیم ...

     

    از شما خیلی براش گفتم خیلی دوست داشت شما را ببینه ......

     

    دیگر حرف های پسر را نمی شنید

     

    فقط عرق سردی در تمام بدنش حس می کرد ...

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی