close
تبلیغات در اینترنت

داستان عاشقانه عصای سفید

سایت عاشقانه
بزرگترین سایت عاشقانه

بــیا تو لاو

بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانـــه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه"هرگونهانتقــــاد و پیشنهــــادی پذیرفتــــه مـــــــــــی شــــــود
ثبت نام در سایت
اینستگـــرام بیا تو لاو
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد

برترین کاربر ماه

سایت عاشقانه

به سایت عاشقانه بـیا تو لاو خوش آمدید!
با عضویت در سایت بـیا تو لاو میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 290 کاربر سایت عاشقانه بــیا تو لاو بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو ماهانه
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1077
  • کل نظرات : 128
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 325
  • افراد آنلاین : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید کل : 1,114,953
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 29 شهریور 1396
  • آی پی شما : 54.224.230.51
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
دوس داری تو سخت ترین شرایط زندگیت با کی باشی ؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

محبوب ها
داستان عاشقانه
1
رمان عاشقانه
1
عکس عاشقانه
1
دلنوشته
تبلیغات
....
سایت عاشقانه
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
داستان عاشقانه عصای سفید
  • تعداد بازدید : 85
  • داستان عاشقانه عصای سفید

    داستان زیبای عصای سفید

    فاصله دختر تا پیر مرد به اندازه ی یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
    دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو به آب نمای سنگی گریه می کرد .
    پیرمرد از دخترک پرسید :
    – غمگینی؟
    – نه
    – مطمئنی ؟
    – نه
    – پس چرا داری گریه می کنی ؟
    – دوستام منو دوست ندارن
    – چرا دوست ندارن؟
    – جون قشنگ نیستم .
    – تا حالا کسی این رو بهت گفته ؟
    – چی رو؟
    – این که تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
    – راست میگی ؟
    – از ته قلبم آره
    دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش شاد شاد دوید ؛
    لحظاتی بعد پیر مرد داستان دستمالی از جیبش درآورد ، اشک هایش را پاک کرد و به دختر که درحال رفتن بود خیره شد.

    چند لحظه ی بعد پیر مرد کیفش را باز کرد و عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت …

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی