close
تبلیغات در اینترنت

داستان زیبای غرور

سایت عاشقانه
بزرگترین سایت عاشقانه

بــیا تو لاو

بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانـــه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه"هرگونهانتقــــاد و پیشنهــــادی پذیرفتــــه مـــــــــــی شــــــود
ثبت نام در سایت
اینستگـــرام بیا تو لاو
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد

برترین کاربر ماه

سایت عاشقانه

به سایت عاشقانه بـیا تو لاو خوش آمدید!
با عضویت در سایت بـیا تو لاو میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 290 کاربر سایت عاشقانه بــیا تو لاو بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو ماهانه
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1077
  • کل نظرات : 128
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 325
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید کل : 1,114,587
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 29 شهریور 1396
  • آی پی شما : 54.81.88.93
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
دوس داری تو سخت ترین شرایط زندگیت با کی باشی ؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

محبوب ها
داستان عاشقانه
1
رمان عاشقانه
1
عکس عاشقانه
1
دلنوشته
تبلیغات
....
سایت عاشقانه
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
داستان زیبای غرور
  • تعداد بازدید : 57
  • داستان زیبای غرور

    داستان آموزنده غرور

    یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .

    برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان در برابر افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .

    وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتا د با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین بار خودش را تکاند تا این که به ناچار برگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت .

    باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.

    ناگها ن صدای برگ جوان را شنید که می گفت:  اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتتت من بودم.

     

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی