close
تبلیغات در اینترنت

جملات جدایی و عاشقانه

سایت عاشقانه
بزرگترین سایت عاشقانه

بــیا تو لاو

بزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانـــه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه"هرگونهانتقــــاد و پیشنهــــادی پذیرفتــــه مـــــــــــی شــــــود
ثبت نام در سایت
اینستگـــرام بیا تو لاو
اینستگـــرام
دنبـــال کنیـــد

برترین کاربر ماه

سایت عاشقانه

به سایت عاشقانه بـیا تو لاو خوش آمدید!
با عضویت در سایت بـیا تو لاو میتوانید در انجمن عاشقانه تاپیک ارسال کنید و از
پنل کاربریبرای خود امضا و آواتار ایجاد کنید. با ارسال تاپیک های مفید در انجمن عاشقانه میتوانید مقام های مدیریت ، پلیس ، ناظم و.. را بدست آورید. و..

پس همین الان به جمع 290 کاربر سایت عاشقانه بــیا تو لاو بپیوندید!

  • نام کاربری :
    رمز عبور :
  • نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آرشیو ماهانه
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1077
  • کل نظرات : 128
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 325
  • افراد آنلاین : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید کل : 1,114,926
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 29 شهریور 1396
  • آی پی شما : 54.224.230.51
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
نظر سنجی
دوس داری تو سخت ترین شرایط زندگیت با کی باشی ؟





خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

محبوب ها
داستان عاشقانه
1
رمان عاشقانه
1
عکس عاشقانه
1
دلنوشته
تبلیغات
....
سایت عاشقانه
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
جملات جدایی و عاشقانه
  • تعداد بازدید : 72
  • جملات جدایی و عاشقانه

    نوشته های جالب عاشقانه و جدایی

    خدایــــا !

    خط و نشان دوزخـــــت را برایـــم نکش !

    جهنم تـــــر از نبــــودنش

    جایـــی سراغ ندارم…

     

     

     

     

    ساعتهــــا به این می اندیشم ، که چرا زنــــده ام هنـــوز ؟

    مگـه نگفتـــه بــودم بی تــــو میمیرم ؟

    خدا یادش رفته است مرا بکشــــد؟

    یا تــــــو قرار است برگردی ؟

     

     

     

    : امشب همه چیز رو به راه است همه چیز آرام…..آرام … باورت می شود ؟

    دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم “ با یاد تو ” تو نگرانم نشو !

    همه چیز را یاد گرفته ام ! راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

    یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

    یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم ! تو نگرانم نشو !!

    همه چیز را یاد گرفته ام !

    یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

    یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

    یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

    و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم ! تو نگرانم نشو

     

     

    دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد!

    نزدیک باشی و اما دور…دور…دور!

    تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.

    تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند…

    پر از کوچه هایی که همه ی آن ها

    برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند!

    فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین

    چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند!

    خون بهای این دل های شکسته را

    چه کسی می دهد؟!

    حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم.

    می دانی،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند

    و کسی که باید،آن ها را نخواند!

    قرار نیست این را هم بخوانی…

    قرار نیست بیقراری ام را بفهمی!

    قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد

    و

    چند واژه را پنهان کرد…

    قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت

    و

    عشق چه درد بزرگی است…

    قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم!

    و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد…

    اما برایت این نامه را می نویسم

    برای روزی که تو هم دلتنگ باشی!

    دلتنگ کسی که دوستش داری…

    برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی

    و

    هزار قاصدک را بوسیده باشی!

    برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی

    و با بغضی سنگین در انتظارش

    نشسته باشی!

    برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری

    از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را

    بوییده باشی !

    تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است؟

    آن روز چقدر از هم دور شده باشیم؟

    پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره

    برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

    هنوز زود است…

    برای تو که از حال دلم غافلی زود است..

    نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم…

    نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند!

    و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود!

     

     

     

    این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم…

    برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم…

    وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند

    دیگر از تو خبری نمی گیرم

    شاید نشانی ام را گم کرده ای…

    گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند

    مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند!

    کوچه ها را که نگو…

    بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود…

    تکان دستی،سلامی…

    خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد!

    هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم…

    نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند.

    هنوز هم انتظار را دوست دارم.

    هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد…

    به دست هایی که توی هوا تکان می خورند
    و

    به بوسه هایی که میان دود…گم می شوند !

    خوش به حال قطارها همیشه می رسند…

    اما من …هیچ وقت نرسیدم !

    هیچ وقت…تمام زندگی ام فاصله بود…

    این نامه باشد برای روزی که

    یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد…

    چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو،

    از مسافری که عمری عاشقت بود …

     

     

     

     

    دلم یک دیوار میخواهد

    تا نگفته هایم را حک کنم دیگر اینجامجالی برای سرودن ندارد
    دلم یک سبو می خواهد تا مقدس فریادنشدنی ام در آن موج بزند

    دلم شکسته است امروز اما دیگر دلی نمی خواهد تا اورا دریابد

    دلم دیوار می خواهد

    تا بر او مشت بکوبم او “هم طاقت دلم را دارد هم طاقت مشتم “

    و بر سرم فرو نخواهد ریخت…….

    مثل هر آدم ضعیفی که در سختی ها بیش تر به یاد خدا می افتد

    و در بی کسی بیش تر می فهمد که خدا، تنها کس هر کسی است،

    خدا را به روشنی و صراحت صبحی که دارد در برابر چشم های منتظرم

    طلوع می کند، حس می کنم، می بینم،

    دست های لطیف و حمایت گرش

    را بر روی شانه هایم لمس می کنم

    و از این همه لطف و مهر که به این بنده حقیر و بی ارج ارزانی داشته است،

    غرق هیجان و خجلتم.

     

     

     

    خدایا! چندیست که زمان برایم به سختی می گذرد،

    از همه رنجهایم با غم و اندوه به تو پناه بردم

    و حال با تمام وجود به تو پناه می برم

    مرا از رنج چه غم که تو را دارم.

    مرا همین بس که توفیق یاد تو و همنشینی تو و بندگی تو را یابم.

    مهربانم!

    لحظاتی بود که خنده و گریه را به هم پیوستم… خندان گریستم!

    لحظاتی که تنهایی بر وجودم چنگ انداخته بود

    و رنج توان از قدمهایم می گرفت،

    زمین خوردم،

    با یادت برخاستم و ادامه دادم! لحظاتی که هیچ پناهی را نمی یافتم

    و هیچ همراهی نبود، خدایا به تو پناه بردم!

    لحظاتی که دلم را مملو مهرت و ذهنم را سرشار یادت کردم

    و آن زمان آرامش یافتم…

     

     

     

     

    به نام کلام دروغین عشق

    چند وقتی بود که میخواستم برای تو درد این فلبی را
    که شکستی و رفتی بنویسم اما
    تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر رویکاغذ میریخت و نمی توانستم آنچه را
    که میخواهم بر روی صفحه کاغذ خیس بنویسم.
    حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و
    همان قلب شکسته ام تنها یادگار
    از عشقت به جا مانده.قلبی که یک عالمه درد دارد ،
    دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.
    از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و
    با لحظه های تنهایی ساختم.
    نمی توانستم از او که مدتها همدلم و همزبانم بود جدا شوم ،
    اما تو رفتی و تنها یک
    قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود.
    یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم
    تا اینگونه در غم پایانش بنشینم.تو که میخواستی
    روزی رهایم کنی و چشمان
    بی گناهم را خیس کنی چرا با من آغاز کردی!
    مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود!
    گناهش این بود که عاشق شد و
    تو را بیشتر از هر کسی ، از ته دل دوست داشت.
    اینک که برای تو از بی وفایی هایت
    مینویسم انگار آسمانم چشمانم دوباره ابری شده و در
    قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد!
    اما من مینویسم.مینویسم که یک قلب را شکستی ،
    و زندگی ام را تباه کردی.
    کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ،
    کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم
    و از غم دوری ات با چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.
    نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم.
    می خواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ،
    یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.
    آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ،
    همه به من میگفتند ((دیوانه)).
    آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از
    غم جدایی ات روانی شده است.
    این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه
    آرزوی خوشبختی برایت کردم.
    این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ،
    راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم
    اما دیگر دلم نمیخواهد حتی یک لحظه نیز با تو باشم.
    خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم.
    دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده
    و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
    و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که
    هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .
    هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود ،
    نمیخواستم بنویسم از تو ،
    اما قلبم نمیگذاشت.
    بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.
    انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ،
    دیگر قلمم بر روی کاغذ خیس نمی نویسد.
    خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی